تبليغاتX
من... تو ؟ !!!
بی خیال خشکسالی! فقط کمی زمزمه کن : دارد باران می بارد....!

همه چیز مثل یه رویا بود! زندگی شیرین و قشنگ شده بود و من.... همین الانشم یاد کتابای عامه پسندی می افتم که توی دوران دبیرستان می خوندم! و همیشه فکر می کردم که واقعا همه ی اینا یه شوخیه!

بعد از اون همه سورپرایز، من و یوسف یه شیرینی تو دانشگاه پخش کردیم و همه فهمیدن که ما نامزد شدیم. و عکس العمل ها خیلی جالب بود. مثلا تینا که نزدیک بود گریه اش بگیره گفت : من رژیم دارم! نمی خورم!

و به قول گلاره : شما دو تا کم تو دانشگاه معروف و تابلو بودید...  حالا دیگه سوژه هم شدید!

و البته توی ماهنامه ی الکترونیکی  دانشگاه هم یکی از تیتر ها بودیم!

 چقدر شناختن یوسف قشنگ و خوب بود و من می دونستم و بیشتر می فهمیدم که چقدر یوسف عقاید خوب و جالبی داره و وقتی قرار بود جدی و منطقی در مورد یه مسئله ای حرف بزنه ، نمی شد به حرفاش گوش نکرد! خدا رو شکر می کردم ! من شاید خوش شانس هم بودم! چون هر چی می گذشت  ترس من از انتخاب اشتباه یا ترس از اینکه مبادا یوسف اونی نیست که من می شناسم و همه ی این ترس ها و نگرانی ها تبدیل به اطمینان قلب می شد!

-          صحرا ! اولین چیزی که من بعد از دیدن  نمایش رومئو و ژولیت به فکرم رسید این بود که  رومئو باید پرنده می شد و ژولیت سنگ. مگه به حال تماشاچی ها فرقی می کرد! اصلا رومئو و ژولیت همدیگه رو دوست داشتن؟ همه می فهمند که رومئو و ژولیت فقط نقش بازی می کنن! فقط نقاب عشق روی صورتشون داشتن! و این بازی نقاب هاست!

خیلی سخته خودت نباشی! اون طوری رفتار کنی که بقیه راضی بشن! به نظرم دردناکه کسی رو دوست نداشته باشی و  وادارت کنن که دوستش داشته باشی! اما دردناک تر از همه اینه که یه نفرو دوست داشته باشی ، یه نفر همه ی زندگی ات باشه ، امید بودنت باشه اما مجبور بشی که عشقتو رو انکار منی! یه نفاب یخی بزنی بزنی به صورتت وبرق چشمای عاشقتو پنهون کنی، تا نفهمن که عاشقی! دلت پر از هوای خواستنه و نمی تونی فریاد بزنی....

اما... من و تو خیلی خوش شانس و خوش بختیم صحرا! خیلی خوش بختیم!

                                        * * * * * * * * * * * *

 

-          یعنی چی؟

-          عزیز من این پسر تیکه ی تو نیست مادر! بی خودی اصرار نکن صحرا!

-           اصرار چیه؟ تو به من بگو مشکلش چیه تو از چی این بدت اومده!؟ تو به من بگو! من راضی می شم! هر چی تو بگی!

-          اِ...؟ دیوونه ام کردی!

                                             * * * * * * * * * * * *

 

- مبارکه! مبارکه!

 از همه بیشتر مامان بزرگ و عموی بزرگم از یوسف خوششون اومده بود! مامان بزرگ که چشم از یوسف بر نمی داشت!

بابا – آقا یوسِفم مثل دو تا پسرخودمونه!

تو دلم گفتم : یوسُف بابا! یوسُف!

یلدا بلند شد  شیرینی چرخوند.... همه دست زدن و صدای مبارکه مبارکه تو گوشم پیچید!

هیچی از مراسم بله برونم نفهمیدم!  انگار تو دلم جنگ بود! تو خواب هم نمی دیدم که توی 20 سالگی ازدواج کنم!  اصلا بدم می اومد 20 سالگی ازدواج کنم. همیشه وقتی فکر ازدواج می اومد تو ذهنم و زندگی مشترک من توی اون زندگی خودم رو دختر پخته تر و عاقل تری می دیدم! شاید 25- 26 ساله! و چه نقشه هایی که واسه زندگی ام نداشتم و همه ی اونا با اومدن یوسف نقش بر آب شده بود! احساس دودلی می کردم! اما همین که چشمم به یوسف می افتاد همه ی تردید ها احمقانه به نظر می رسید!

فقط در آخر فهمیدم که قرار نامزدی رسمی مون افتاد برای 5 شنبه 11 آبان، بعد از ماه رمضان.

اولین کاری که کردم این بود که حساب کنم دقیقا چند روز دیگه...54 روز ... خیلی دیر به نظر می رسید!

* * * * * * * * * *

 

-          من از گریه ی یه زن خوشم می آد! اشک های یک زن مقدسن... بهم نخند صحرا... واقعا دوست دارم چون... احساس می کنم این چیزیه که خدا به یه زن می ده و فقط مال اونه و فقط واسه استفاده ی اونه تو هر زمانی ، بدون اینکه نیازی داشته باشه که توضیح بده چرا اشک می ریزه!

                            * * * * * * * * * *

-  واسه من که عاشق تو ام، زیبای ات درسته که بی حد و اندازه است اما … زیبایی تو، توی چشمای تو نهفته است چون چشم های تو، دریچه ی روح توئه ، و تو قلب تو جایی که عشق تو به دیگران توش قرار داره….

 

                                      * * * * * * * * * * * * * * * *

- نور دلیل تاریکیه صحرا... سکوت دلیل خلوت... و فقط عشقه که دلیل نداره...عشق دلیل عشقه ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:52  توسط صحرا | 
سلام من گلاره دوست صحرا هستم.

راستش من خودم اصلا از وجود این وبلاگ خبر نداشتم! همین امروز فهمیدم!

فقط خواستم پیغام صحرا رو برسونم .

صحرا یه مدتیه که ایران نیست. قرار نبود این قدر طولانی بمونه اما حالا که این اتفاق افتاده از من خواست از که از شما عذر خواهی کنم که پست مطلب جدیدش به تعویق افتاده.

ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:35  توسط صحرا | 

حسابی خسته و کسل بودم. داشتم از دانشگاه می رفتم بیرون که هومن رو دیدم. یه پاکت داد گفت : اینو یوسف داد بدم بهتون. خودش زود تر رفت. کار داشت.

-         چی هست ؟

-         یه cd  .

-         مرسی.

رفتم تو ماشین که بابا به اصرار مامان بلاخره برام گرفته بود. قرار بود سی دی کارای استادش رو بهم بده.  سی دی رو گذاشتم تو دستگاه و راه افتادم. یه موزیک ملایم از کار ویولون خودش. بعد صدای خودش که می گفت :

-      سلام! این سی دی شما رو دعوت می کنه به این آدرس ... همین الان  تغییر مسیر بدید! در این مکان  شما یه قرار ملاقات دارید با یه آقای بسیار خوش تیپ و جذاب که توی ماشینش نشسته و منتظر شماست... تا ساعت 3 منتظرتون می مونه و بعد ... قرار ملاقات کنسل می شه! سعی کنید خودتون رو برسونید.

این سی دی بعد از 5 شماره  خود به خود از بین می ره! ... یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج .... شش ... .... ده!

 بی مزه بود نه؟ اما ارزش یه لبخند رو داشت.

با تعجب و مات زده به صداش گوش کردم و بعد تمام خستگی ام در رفت و زدم زیر خنده! و مسیرم رو عوض کردم. وقتی رسیدم ،  ساعت 2 و نیم بود. اون جا هم پر ماشین بود. دنبال ماشینش از کنار همه ی ماشین ها اروم رد می شدم. که برام  اس ام اس اومد.

-         رد شدی! با احتیاط دنده عقب بگیر!

با تعجب دنده عقب گرفتم که دیدم دستش از پنجره ی یه زانتیا اومد بیرون. با خنده کنارش واستادم و شیشه رو دادم پایین. خندید و گفت : سلام!

-         سلام ! من با یه آقای خوش تیپ و جذاب قرار دارم! شما ندیدینش احتمالا؟

-         رو به روت نشسته ها!

-         نه! تو که نبودی نه؟

با خنده گفت : پارک کن بیا سوار شو.

-         چی کارم داری؟ نمی تونستی زنگ بزنی یا  تو دانشگاه...؟

-         تو رو خدا دست بردار! بیا لطفا سوار ماشین من شو. اصلا برو عقب من از پارک در بیام تو بیا سوار شو.

وقتی سوار ماشین شدم گفتم :  ماشین خودت کو؟

-         تعمیرگاه! این مال علیه! اولش نمی داد! وقتی فهمید با تو قرار دارم دیگه قبول کرد!

تو اتوبان داشت می رفت. برگشت یه نگاه بهم کرد و گفت : رو صورتت یه چیزیه! نیگاه کن!

آفتاب گیر رو دادم پایین تو آینه  نگاه کنم که یک عالمه رز ریخت رو پام و یک پاکت کوچک. در حالی که حسابی شوکه شده بودم و هر دو می خندیدیم ، خم شدم و پاکت رو برداشتم. یه کارت خیلی  قشنگ که توش نوشته بود : به نظر تو من چه طوری باید بهت بگم که خیلی دوستت دارم؟

با گیجی چند بار جمله ی روی کارت رو خوندم.و به یوسف نگاه کردم که اخم کرده بود و به رو به رو نگاه می کرد.

دیگه نه من حرفی زدم نه یوسف. داشتم فکر می کردم.

یوسف رو به روی یه رستوران خیلی شیک نگه داشت. رفتیم نشستیم. نمی تونستم نگاهش کنم. انگار گر گرفته بودم. گارسون که اومد یوسف گفت : چی می خوری؟

منگ به منو نگاه کردم. رست چیکن.

-         دو تا رست چیکن و ...

باز من خل شده بودم. این همه مدت بود شب ها با این رویا می خوابیدم که یوسف اینو بهم می گه و حالا منگ و گیج و مات ، نمی دونستم باید چی کار کنم و چی بگم. با صدای موبایلم به خودم اومدم. با عجله گوشی رو برداشتم. مامان بود. گفتم با یکی از دوستام نهار اومدم بیرون و قطع کردم. یوسف هم بد تر از من سرش رو یه جوری گرم می کرد. انگار با هم رو در بایستی  دشتیم! انگار روبروی یه غریبه نشسته بودم. انگار یه غریبه  بهم گفته بود دوستت دارم.

پیش خدمت ها غذاو کلی دسر آوردن. یه ظرف گذاشتن جلوم و من بیشتر از قبل سور پرایز و البته شوکه شدم!

در شیشه ای ظرف رو که شبیه یه سینی تخت بود برداشتم. با خامه و شکلات مایع نوشته شده بود :

« ممکنه این هدیه ی ناقابل رو از من بپذیری به این نشان که قبول کردی من دوستت داشته باشم؟ »

زدم زیر خنده و به انگشتری که توی جعبه اش روبروم بود نگاه کردم.  نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم.

-         خیلی امروز سورپرایزم کردی!

یوسف که خوشحال شده بود از این که من بلاخره حرف زدم گفت :

-         کدوم جذاب تر بود؟

سرمو تکون دادم و گفتم :

-         ماهرانه بود. از اول تا همین الان. هم موضوع سورپرایز بود هم نوع بیانت و نمی تونم تحسینت نکنم به خاطر خلاقیتت!

-         و؟

به انگشتر اشاره کرد. درش رو بستم گذاشتمش کنار و گفتم :

-         چی شد یه هو؟ چرا یه هو این تصمیم رو گرفتی؟ راستش اون قدر شوکه شدم که اصلا نمی فهمم!

-      می دونم صحرا. می دونم غیر منتظره بود. منم همینو میخواستم. می خواستم همه چیز برات سور پرایز باشه. اما  شاید واسه تو غیر منتظره بود اما واسه من نه! برام سخته که این طوری دارم با تو حرف می زنم!  عادت کردم با تو فقط مثل یه دوست باشم و حرفای عادی و معمولی بزنم! اما بلاخره باید بگم دیگه!

شاید واسه تو مسخره باشه اما من خیلی وقته که این حس رو دارم. خیلی وقته که دوستت دارم صحرا.  تو با همه ی دختر ها فرق داری! راستش رو بخوای من خودمم باورم نمی شد که این طوری شده! نه به خاطراین که تو طرفم هستی! که این اتفاقا دلیل عجیبی نیست! خیلی هم قانع کننده است! اما مسئله من بودم که هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر زود و تو این سن و سال و این طوری برام همچی مسئله ای پیش بیاد! خنده داره اما همیشه چیزی که فکرشو نمی کنی برات پیش می آد! من خودم خیلی فکر کردم و خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینا رو بهت بگم و دنبال یه فرصت بودم. الان هم نمی خوام مجبورت کنم که الان چیزی بگی هر چند که اگر بگی خیلی خوشحالم می کنی اما هر وقت که خواستی.... منتظر می مونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:2  توسط صحرا | 

یوسف وقتی فهمید داریم می ریم  کوه خندید و گفت : مام میایم! البته اگه می شه!

صبح روز جمعه ، رها با ماشین مادرش اومد دنبال من و سر راه گلاره رو هم برداشتیم و رفتیم دربند. خیلی خوشحال بودم. به قول گلاره حسابی هم تیپ زده بودم!

وقتی ما رسیدیم ، نصف بچه ها نیومده بودن. ( که یوسف اینا هم جزوشون بودن!) و تا ساعت 7 منتظر موندیم تا هم جمع بشن. یوسف اینا ساعت یک ربع به 7 اومدن. علی رو که انگار با رخت خواب آورده بودن، با دیدن ما که هنوز تو میدون دربند بودیم ، گفت : هی من گفتم زوده! روز جمعه ای نذاشتین بخوابیم ها!

یوسف که از ماشین پیاده شد ، خیلی از دختر هایی که اون جا بودن و از اومدن یوسف اینا خبر نداشتن ذوق زده شدن. گلاره سقلمه ای بهم زد و گفت : بیا! اینم مثل تو چه تیپی زده!

رها آروم گفت : تفاوت ما دخترا با پسر ها اینه که همیشه تابلو ایم! نیگا کن تینا داره خودشو پر پر می کنه!

با نفرت نگاهی به تینا انداختم و سرمو به حرف زدن با گلاره و رها گرم کردم که یعنی من اصلا نفهمیدم یوسف اومده. اما یوسف  با دوستاش مستقیم  اومدن طرف ما.

یوسف سلام!

-         اِ؟ سلام! چقدر زود اومدید!

هومن باور کنید من و یوسف از ساعت 5 و نیم منتظر علی بودیم! به زور آوردیمش!

یوسف باید نمی آوردیمش بمونه تو خماری تا بفهمه!

علی خمیازه ای کشید و گفت : خیله خب! الان که من خوابم ، هر چی می خواید بگید! اما من بعدا به حساب شما می رسم!

و بلاخره راه افتادیم. گروه خوبی بودیم. البته اگرتینا  نبود خیلی بیشتر بهم خوش می گذشت. مخصوصا که از هر فرصتی استفاده می کرد که  یه جوری با یوسف راه بره یا باهاش حرف بزنه و خلاصه به هر نحوی ، تو اون جمع هر کسی نمی دونست که تینا چقدر جلفه ، راحت اینو فهمید.

رسیدیم به تله سیژ که همه رای دادن با تله سیژ بریم بالا. تنها کسانی که رای منفی دادن من بودم که خیلی از تله سی ژ می ترسیدم ، و دو - سه تا از بچه ها که حسابی جو کوهنوردی داشتن وهی گفتن باید پیاده بریم بالا.

-       من سوار اینا نمی شم! نگاه کنید شما! به یه میله آویزونه! این جا که حساب کتاب نداره... اینا همه مال قبل انقلابه. اگه سوار شدیم و پرت شدیم مردیم چی؟

آرین بابا! خانم موزیسین از شما بعیده! روزی هزار نفر سوار این می شن هیچی شون نمی شه!

آخر سر مجبور شدم قبول کنم. وقتی دیدم چه طوری باید سوار بشیم که بیشتر جا زدم. همه ی بچه ها دو تا دوتا سوار می شدن و می رفتن. یه هو چشم باز کردم دیدم رها و گلاره سوار شدن دارن برام دست تکون می دن و می خندن! باحرص کفتم : من اصلا نمی آم!

علی و هومن هم سوار شدن. من موندم با یوسف. یوسف مثل یه بابا که می خواد مواظب بچه اش باشه ، دستم رو گرفت و گفت : بیا! به خدا ترس نداره صحرا! تو بیا اگه افتادیم مردیم با من!

شاید مثل کتابا باشه که من خودم همیشه بهشون می خندیدم! اما واقعا دستم تو دست یوسف انگار آتیش گرفته بود. رفتیم واستادیم روی اون دو تا موزائیک. یوسف فشار اطمینان بخشی به دستم داد و سوار شدیم. یوسف خندید و گفت : چشماتو باز کن بابا!

آروم چشمامو باز کردم. یوسف راحت نشسته بود. یکی از پاهاش رو آویزون کرده بود و تکون می داد.

اما من فقط صاف نشسته بودم و سعی می کردم اصلا تکون نخورم. چشمم که به یوسف افتاد وحشت کردم.

-         یوسف ! یوسف! الان میافتی!

یوسف خندید. تو مگه سوار تله کابین نشدی تا حالا؟

-         تله کابین فرق داره یوسف! یه اتاقکه! مثل این که بی در و پیکر نیست!

تله سیژ یه هو واستاد.

-         الان دیگه می میریم!

یوسف به ترس و وحشت احمقانه ی من می خندید اما من واقعا می ترسیدم!

        به جای این همه ترس به این منظره نگاه کن! ببین چقدر قشنگه... درختا رو نگاه کن! کوه رو ببین!

به یوسف نگاه کردم که بی خیال به  اطراف نگاه می کرد.

وقتی پیاده شدیم، همه فقط به من می خندیدن و شوخی می کردن که اِ بلاخره سالم موندی و ....

اون روز جزو بهترین روز های زندگی ام بود. خیلی خیلی خوش گذشت. رفتیم تو یه امام زاده اون بالا نشستیم برای نهار. بعد هم دوباره رفتیم بالا. همه خسته شده بودن و کسی نای پیاده پایین رفتن رو نداشت. باز تله سیژ و این بار کمتر ترسیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 21:58  توسط صحرا | 
سلام به همگی.

راستش من این جا دوستان خیلی خوبی پیدا کردم. مثل ماه و مهر  که همیشه بهم محبت داشتن و اهورا و خیلی های دیگه و آقای میثم که مثل دوست من رها عجولانه و بی صبرانه منتظر عروسی وبلاگیه! از این بابت خیلی خوشحالم.

می دونید که دارم داستان  گذشته ام رو می گم. تو فکرم بود یه جوری برسونمش به الان.  اما انگار داره طولانی میشه و من فکر نمی کردم این همه خاطره که مثل باد در عرض یک چشم به هم زدن از جلو چشمام می گذره تو وبلاگ این همه طولانی و پر حجم بشه!  خب کاریش نمی شه کرد! این طوریه دیگه!

پست قبلیم هم که مربوط می شه به ۹ ماه پیش. من و یوسف تو ۹ پیش. یه جورایی دلم می خواد برسم به الان. الان که نزدیک عیده! این طوری راحت تره و همه هم آخر داستان رو زود می فهمن. دارم وسوسه می شم که الان رو بنویسم!

اما خواستم از شما بپرسم بعد. رای می گیرم! اگر دوست دارید الان و اگر نه ادامه.

ممنون می شم بهم بگید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:24  توسط صحرا | 

شب سر میز شام یعد از کلی مقدمه چینی و توضیح و تفضیل دادن موضوع و تلاش و کوشش بی حد و حساب و به کار بردن روش  شیره مالیدن ، و البته سوء استفاده ی خصمانه از یکی یدونه بودن و لوس بودنم ، بلاخره به بابا گفتم. اول در مورد مرحله ی آخر جشنواره و اهمیتش واسه خودم . دانشگاه و افتخاری که واسه مامان و بابا می آفرینه!  حرف زدم. بابا خیلی خوشش اومد و کلی راهنماییم کردو استقبال کرد. گفتم : جشنواره تو شیرازه.

بابا با تعجب نگام کرد و گفت : شیراز؟ چرا اونجاست حالا؟

-         نمی دونم بابا ! اونا انتخاب کردن دیگه!

-         نچ!

و بعد بازم دو ساعت حرف زدم و دلیل آوردم و بهانه هاشو رد کردم.

۵ روز بعد که البته من کلی رفته بودم تو قیافه ، بابا یه هو گفت : نمی شه ما هم بیایم شیراز؟

خودمو زدم به اون راهو گفتم: اگه می خواین بیاین بیاین! ولی باید جدا از ما بیاید دیگه!

احسان من که شیراز نمی آم! انقدر رفتیم اون جا حالم به هم می خوره!

بابا تو رو اصلا نمی خواستیم ببریم!

من و مامان خندیدیم. که مامان گفت : خب بذار بره تنهایی دیگه! بابا یه عالمه آدمن!

بابا با مهربونی و نگرانی پدرانه ای نگاهم کرد و گفت : اگه برات خیلی مهمه که بری باشه. ولی باید برنده بشی!

نفهمیدم چه طوری پریدم بابا رو ماچ کردم.

از فرداش زندگی واسه من مثل بهشت شده بود.

غم خصلت عجیبی داره اما شادی هم عجیبه. اگه غم ، بی دلیل و عجیب باشه ، شادی از اون هم عجیب تره.

گاهی واسه قهقهه زدن و خندیدن و شاد بودن هیچ دلیل خاصی نمی خوای! به کت استاد تو کلاس می خندی ، به لیوان شیشه ای که خودت کشیدی می خندی، به پسر های دانشجویی که مثل پسر بچه ها  تو حیاط دانشگاه فوتبال بازی می کنن می خندی به بارون  می خندی ، به   سخنرانی جدی یه متخصص توی آمفی تئاتر ، در مورد آسیب شناسی دانشجو می خندی. به همه چیز می خندی. وقتی می ری دم دکه ی روزنامه فروشی ، چشمت دنبال کیهان بچه ها می گرده!

 اما بعد از اون من نه گاهی ، همیشه این طوری شده بودم. به قول رها ، خنده از لبام کنار نمی رفت.

تو سالن آمفی تئاتر ، یوسف داشت پیانو می زد و من منتظر بودم نوبتم بشه . به پشت سر یوسف نگاه کردم و یه هو زدم زیر خنده. یوسف همون طور که ادامه می داد گفت : به چی می خندی؟ باید موبایل ها رو خاموش کنیم که تو هی به اس ام اس هات  نخندی!

وقتی دید هنوز دارم می خندم برگشت و گفت : تو رو خدا به چی می خندی!؟

-         هیچی! هیچی! ببخشید.

 

 

یوسف با یه جور نا باوری به من نگاه کرد. اخم کرد و گفت : از تو شروع می کنیم! صفحه ی دوم رو برو.

به زور جلوی خودمو گرفتم و شروع کردم.

بیشتر از نصف بچه های کلاس ، قرار بود بریم یه روز جمعه قبل از امتحان ها دربند. به قول مرضیه ، همه یِیهو حس کردن دانشجو اند و باید تریپ های کوه و اینا بززنن! که البته وقت خیلی خوبی رو انتخاب نکرده بودن! نزدیک امتحان ها. اما من و گلاره و رها که اصلا مثل مرضیه فکر نمی کردیم ، تصمیم گرفتیم بریم. اما مرضیه ترجیح داد بمونه خونه و کارای ژوژمانش رو انجام بده.

یوسف رو دیدم. صدام کرد. از بچه ها فاصله گرفتم رفتم طرفش توی راهرو ،

-      صحرا ! این جمعه رو هماهنگ کردم که بیایم دانشگاه واسه تمرین. وقتمون خیلی کمه. امتحانا که شروع بشه دیگه وقتی واسه تمرین کردن به اون صورت نداریم!

یه جوری شدم. انگار نمی خواستم یوسف بفهمه. به خاطر این که هم دلم نمی خواست کوه رفتن با بچه ها رو از دست بدم ، هم دلم نمی خواست که یوسف فکر کنه نسبت به جلسات تمرین بی تفاوتم و کم کاری می کنم و علتش هم کوه رفتن بود!.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:12  توسط صحرا | 

20 فروردین بود که بلاخره یوسف اومد. تو کلاس نشسته بودم  و بی حوصله داشتم به در و دیوار کلاس نگاه می کردم و اصلا حوصله ی این استاد پیر رو نداشتم که مثل نوار یه نواخت و یه بند ، درست مثل جمله های کتاب ، تاریخ هنر رو درس می داد! یه هو چشمم افتاد به یوسف که دم در یواشکی سرش ر آورده بود جلو و تو کلاس رو نگاه می کرد. همزمان همدیگه رو دیدیم. با خنده برام دست تکون داد. از دیدنش اون قدر خوشحال شدم که خوابم پرید و دلم می خواست برم بیرون پیشش. با اشاره ی دست و لب پرسید کلاست کی تموم می شه؟ گفتم : یه ساعت دیگه. یه هو رفت عقب. فکر کردم رفته. هیجانم داشت فرو کش می کرد که یه هو یه برگه کاغذ  A4 اومد تو چهار چوب در. همه ی کلاس خندیدن! یوسف که خودش رو نمی دیدم دستش رو تکون داد. نوشته بود : یک ساعت دیگه  تو دفتر کانون موسیقی منتظرتم. و رفت.

رها زد بهم و گفت : خدایی تو که از یوسف خوشت نمی آد که! اونم اصلا نظری به تو نداره!

از لحن با مزه اش خندیدم. و تا آخر کلاس به هر چیز مسخره ای خندیدم تا کلاس تموم شد.

مرضیه ژتونتو بده ما برات غذا می گیریم. زود بیای ها! بدوبرو که مرد اون بدبخت!

-         خیلی بدید که هی منو مسخره می کنید ها!

-         تو برو! بعدا راجع بهش با هم حرف می زنیم.

خوشحال و خندون رفتم دفترش. در زدم رفتم تو که لبخند رو لبام خشک شد. مدیر گروهمون تو اتاق بود و داشت با یوسف حرف می زد.

-         ببخشید استاد! معذرت می خوام!

یوسف که خنده اش گرفته بود پشتش رو کرد به ما.

-         خواهش می کنم خانم! اتفاقا منتظرت بودیم!

با خجالت رفتم نشستم.

استاد داشتم الان به یوسف می گفتم... دعوت نامه تون اومده. مرحله ی آخر مسابقات موسیقی کشوریه. منتها تو تهران نیست.

-         پس کجاست استاد؟

-      شیراز. یوسف که برای اومدن مشکلی ندارن! مسئله ی مهم تویی. ما بلیط هواپیما می گیریم. کل جشنواره 4 روزه. از یک روز جلوتر هم که حتما باید بریم دیگه! قرار شده من و خانم شفق همراتون بیایم. تو یه هتل دو تا اتاق می گیریم.  شبی هم که جشنواره تموم می شه ، فرداش ما دوباره با هواپیما می آیم تهران.

گیج و ناراحت به استاد نگاه کردم و گفتم : اگه من نتونم بیام چی؟

استاد اخمی کرد و گفت : اون وقت ما حذف می شیم. ببین صحرا... اگه مسئله خانواده ته من می تونم باهاشون صحبت کنم ها!

گفتم : به من اجازه بدید استاد که خودم با خانواده ام صحبت کنم خودم بهتون خبر می دم. تاریخش کی هست؟

-         12 مرداد. امتحاناتونم تموم شده دیگه!

استاد بلند شد و گفت : من رو شما دو تا خیلی حساب کردم ها! کلی سر اول شدن شما شرط بستم. همه ی دانشگاه امیدشون به شماست. اگه اول بشید هم واسه خودتون خوبه هم واسه دانشگاه! اما رقیب سر سختتون شیرازی ها هستن ها! پارسال اول و دوم و چهارم اونا بودن. اونام امسال انگار 6-7 تا گروه دارن! از تهران 4 تا گروهه . می دونید که کیا هستن. خلاصه که حواستونو جمع کنید. یه کار متفاوت می خوام ازتون.

یوسف چشم استاد. ما تلاشمون رو می کنیم.

-         می دونم! خب پس فعلا خدافظ. یادت نره صحرا به من خبر بدی ها!

-         چشم استاد.

استاد رفت بیرون. روی صندلی ولو شدم.

-         این استاد های هنر هم قاطی ان ها!  همه رو به اسم کوچیک صدامی کنن؟

-         آره بابا! اون چه کاری بود کردی؟ همه ی بچه ها فهمیدن.

-         خب بفهمن! مگه حرف بدی زدم؟

بلند شدیم رفتیم بیرون از اتاق و گفت : واقعا ممکنه مامانت اینا نذارن تو بیای شیراز؟

شونه هامو انداختم بالا.

-         نمی دونم.

-         الان گجا می ری؟

-         سلف.

یوسف راه افتاد و با هیجان شروع کرد به توضیح دادن برنامه های ذهنی اش که اگه چه کار کنیم ممکنه برنده بشیم. به سلف که رسیدیم ، گفتم : باشه. من الان دارم می میرم از گرسنگی. بعدا بیشتر باید فکر کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:13  توسط صحرا | 

توی اون جشنواره هم در بخش بداهه نوازی و دونوازی کلاسیک اول شدیم.

 عید هم اومد. با تمام قشنگی ها ، شور و شوق مردم تو خیابونا و مراکز خرید ، تنگ های ماهی و ماهی های قرمز و گلی و سیاه( اونم از نوع چشم ورقلنبیده که من خیلی ازشون بدم میاد!) سبزه ها با شکل های مختلف ، سمنوی عمه لیلا (که من هر سال فقط از تجریش می خرم و از بوش خوشم می آد اما طعمش نه! ولی احسان و بابا واسه خوردن سمنو مسابقه می ذارن! ) ، اصلا حال و هوای همه عوض میشه!  بهار اگه خودش نخواد بیاد ، مردم به زور می آرنش! اگه هیچ اثری از افتاب فروردین و  شکوفه و جوونه زدن ها نباشه و بوی بهار تو طبیعت نباشه و زمستون با کله شقی بخواد که بمونه ، مردم با کاراشون ، با ذوق و شوقشون ، یه کاری می کنن زمستون خودش با  خجالت بره و بهار بیاد!  عید و بهار پارسال با اون سرماش که این طوری بود!

و برای ما  و مخصوصا مامان که رنگ و بوی دیگه ای داشت!  چون حسام سال قبلش نتونسته بود بیاد ، اما اون سال قرار بود بیاد و مامان سر از پا نمی شناخت. همه خوشحال بودن!

خوب یادمه روز 25 اسفند ، تو مرکز خرید تندیس بودم. مامان مجبورم کرده بود با احسان برم که احسان باز یه شلوار بد ریخت نخره!  احسان تو پرو بود و من توی اون شلوغی واستاده بودم تو مغازه و حسابی کلافه شده بودم که موبایلم زنگ زد.

-         بله؟

-         سلام.

-         اِ تویی یوسف؟ سلام! کجایی؟

-         من الان فرودگاهم.

-          جدی؟ داری می ری؟

-         آره دیگه. زنگ زدم خدافظی کنم.

-         چرا زودتر نگفتی امروز می ری؟

-         همین طوری!

خندید. اما من دلم یه لحظه گرفت .

-         کی بر می گردی؟

-         واسه 17 فروردین بلیط داریم ، باور کن اصلا دوست ندارم برم. دوست داشتم تهران بمونم.

-         نه بری اونجا یادت می ره که دوست نداشتی بری! خوش بگذره بهت.

-         مرسی. جلو جلو  عیدت هم مبارک.

-         عید تو هم مبارک.

-         پس فعلا خدافظ.

کلافه و ناراحت که بودم با تلفن یوسف عصبی تر شدم. احسان هم که از یه دختر بدتر خرید می کرد. از همه چیز یه شلوار ایراد می گرفت و سلیقه هامون هم اصلا به هم نمی خورد و نمام مدتی که تو تندیس بودیم ، با هم قهر بودیم. آخر سر هم خرید نکرد و بردمش خونه و گفتم : مامان خرید این پسر دیوونه ات به من هیچ ربطی نداره! خودت برو واسش شلوار بخر!

حسام روز قبل از عید اومد. واقعا از دیدنش خوشحال شدم. بغلش کردم و گفتم : اصلا فکر نمی کردم دلم این قدر واست تنگ بشه!

خندید و گفت : بی معرفت!

روز اول فروردین مثل همیشه خونه ی مادر بزرگ ها بودیم. همه از دیدن حسام خوشحال می شدن. مخصوصا ساره دختر خاله ام ، شهرزاد دختر دایی ام و از طرف خانواده ی پدری ، مجان و سحر دختر عمه هام!

حسام پسر جذابی بود. خیلی خیلی شوخ طبع و به قول سحر : گل سر سبد همه ی پسر های فامیل و خوش تیپ!

خب اینم یه مدلشه دیگه!  حسام هم البته خیلی حال اونا رو می گرفت و خیلی مغرور بود. و این مسئله همیشه موضوع خوبی برای خندیدن من و مهرنوش دختر عموم بود.

روز دوم هم تنها تو خونه موندم و کسل و خسته سعی کردم کتاب بخونم اما فایده نداشت!

ساعت 4 صبح بابا همه رو بیدار کرد.

-         چی شده بابا ؟ اتفاقی افتاده؟

-         آره! می خوایم بریم مسافرت!

البته این کار بابا خیلی تعجب برانگیز نبود! از این کارا زیاد می کرد و هر وقت دلش  می خواست که مثلا لب ساحل باشه ، واقعا 6 ساعت بعدش لب ساحل نشسته بود!

سر و صدای حسام و احسان در اومد. احسان که می گفت شما برید من می مونم خونه می خوابم!

بابا که اصلا انگار نه انگار ساعت 4 صبحه ، سر حال و خندون گفت : اَه1 اینقدر تنبل نباش! تو ماشین بخواب!

دو ساعت بعد همه تو ماشین نشسته بودیم که بریم شمال. البته نه ویلا! باب تصمیم گرفته بود تو جنگل چادر بزنه و چون همه خواب بودن ، هیچ کس نبود که اعتراضی بهش بکنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:26  توسط صحرا | 

یوسف : بیا صحرا!

-         دیگه تو برو.

-         نمی دونی ماشینو کجا گذاشتم که! بیا انقدر با من تارف نکن.

خندید و من دنبالش راه افتادم. هوا تاریک  بود و حسابی سرد و پر سوز. یوسف منو همون جا گذاشت. سوئیچو ازم گرفت و دوئید رفت و با ماشین بر گشت و پیاده شد. عجب شبی بود اون شب! داشتم بال در می آوردم.

سوار شدم . گفتم : خیلی ممنون. یوسُف. این محبتت رو فراموش نمی کنم.

-         مواظب باش. خیابونا لیزه. رسیدی بهم اس ام اس بده.

-         باشه.

وراه افتادم. تو ماشینش به شدت بوی ادکلنش رو می داد. وقتی پشت چراغ قرمز واستاده بودم همه ی CD هاشو زیر و رو کرد ببینم چی گوش می ده. بیشتر کلاسیک بود. مورتسارت ، باخ ، چایکوفسکی ، بتهوون و ....

چند تا آلبوم کیهان کلهر هم داشت که خیلی من اونا رو دوست داشتم. تو ماشینش نه عروسک داشت نه چیزی. فقط یه جعبه ی دستمال کاغذی. مثل ماشین پیر مردا! داشتم از کنجکاوی خفه می شدم. داشبورتش رو باز کردم. و به جای کنجکاوی عذاب وجدان گرفتم!  به جز CD و دو- سه تا کاتالوگ عمران هیچی توش نبود.

بلاخره رسیدم خونه. مامان با دیدنم تعجب کرد.

-         تو که گفتی شب جشنواره دیر تموم می شه!

-         برنا مه مون رو اجرا کردیم ، حالم خوب نبود اومدم خونه.

-         چه طوری اومدی تو این برف؟ !  با  آژانس اومدی؟ ( با سرم جواب منفی دادم ک مامان با صدای نسبتا بلندی گفت )

-         بیشور احمق! نمی گی سرما خوردگی ات بیشتر می شه؟

-      اِ مامان چرا شلوغ می کنی؟ با ماشین یکی از دوستام اومدم! خواهرش اومده بود با ماشین ، گفت من با اون می رم ماشینش رو داد من بیا م خونه!

-      خب زودتر بگو با ماشین اومدی! هزار بار به بابات گفتم یه رنویی چیزی واسه این دختر بگیر ، شب و دیر وقت از دانشگاه و تمرین کنسرت هاش می اد ، سخته واسش! خطر ناکه!

-          تو که گفتی! خب  چرا رنو حالا؟ من از رنو خوشم نمی آد! می گفتی حد اقل یه پرایدی چیزی!

احسان اومد تو و گفت: جریان پراید چیه؟

مامان با حرص گفت : باز تو با کلید اومدی تو؟ سلامت کو؟

-         اوووه! سلام!

با بی خیالی کفتم : سلام.

-         این 405 سیاهه مال کیه دم دره؟

-         مال دوست منه.

-         جریان پراید چیه؟

مامان -  هیچی! داشتم می گفتم به بابا گفتم یه رنو واسه صحرا بگیره، صحرا می گه رنو نه حد اقل پراید!

احسان خب راست می گه! رنو هم شد ماشین ؟ ولی پرایدم خوب نیست! یه اپل کرسی ای ، دوو ریسری ، چیزی! قیمتش هم  تو مایه های پرایده! محکم تر هم هست!  نه که دخترا کلا رانندگی شون افتضاحه...! با پراید باید همه اش براش فاتحه بخونیم!

مامان خیلی بی تربیتی!

بلند شدم برم تو اتاقم که با خیال راحت به روز خوبی که داشتم فکر کنم، که مامان گفت : صحرا! سوئیچ ماشین دوستت رو بده احسان بیاردش تو پارکینگ!  یه وقت بلایی سرش نیاد!

خواستم سوئیچو بدم که یه هو فهمیدم اگه احسان سوار بشه می فهمه ماشین مال یه پسره! گفتم :

-         خودم می رم! یه هو دیدی احسان ذوق مرگ شد با ماشین دوستم رفت گشت و گذار!

ماشینو اوردم تو پارکینگ ، دزدگیرش رو هم زدم. داشتم می رفتم طرف آسانسور که موبایم زنگ خورد.

-         سلام صحرا.

-         سلام.

-         کجایی؟ حالت خوبه ؟ چرا اس ام اس  ندادی نگران شدم!

-         الان تو اسانسورم! نگران  ماشینت نباش!  دیگه دست فرمونم اون قدرهام بد نیستش!

-         خیله خب! هی تیکه بار من کن!

-         چقدر شلوغ پلوغه!

-         آره! یه گروه سنتی از امیر کبیرن! خیلی باحالن! ول کن اینا رو! دیگه لطفا منو تو بلا تکلیفی نذار!

-          ببخشید؟!

خندید و گفت : اذیتم نکن!

منم که خنده ام گرفته بود و دلم می خواست سر به سرش بذارم ،گفتم: با من که نیستی نه؟

-         چرا با خودتم!

-         پس لابد منو اشتباه گرفتی!

-         تو هم انگار اصلا سرما نخوردی ها! بی خودی منو پیچوندی بری خونه؟ خیلی سر حالی!

-         هر طور راحتی فکر کن آقای فلاح! فقط من یه ربعه دارم تو اسانسور می رم بالا و پایین!  باید برم تو خونه. مرسی زنگ زدی!

-         باشه! برو. خدافظ.

-         خدافظ.

گوشی رو که قطع کردم، مثل مات زده ها نگاهی به گوشی کردم و بعد به آینه ی تو آسانسور به خودم. انگار باورم نشده بود که این مکالمه بین من و یوسف انجام شده بود!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:6  توسط صحرا | 

وای... داشتم دیوونه می شدم... از کنار صندلی ها می گذشتن. یوسف با هیجان داشت یه حرفی می زد. بردش ردیفهای جلو و روی یکی از صندلی های ردیف  سوم نشوندش. یه کم حرف زدن و یوسُف داشت می رفت که دختره صداش کرد. یوسُف برگشت و دختره یه چیزی بهش گفت و دوباره هر دو خندیدن و یوسُف رفت پشت سن.

داشتم منفجر می شدم. تا حالا ندیده بودم با یه دختر این قدر گرم بگیره. حتما دوست دخترشه. آوردتش اینجا که حرص منو در بیاره؟! دختره ی جلف! اَه اَه چقدرم که زشته!  خدای من!

«

-         تقصیر خودته! از بس باهاش مثل بقیه رفتار کردی! از بس محلش ندادی! از بس خودتو گرفتی واسش! چه توقعی ازش داری؟

-         من که دوستش ندارم! اون کیه مگه؟ پسره ی جلف احمق!

-         آره جون خودت! می بینم داری از حرص و غصه می ترکی!

-         می خواد حرص منو در بیاره! چقدر بیشوره!

-      آخه اون چه  نسبتی با تو داره! دوست دخترشی یا نامزدشی یا زنش که بخواد مثلا رعایت تو رو بکنه!؟ تو واسه اون مثل بقیه ی هم کلاسی هاشی!  پسره تا آخر عمرش که عزب اُقلی وانمی سته تا جناب عالی منت بذارید بر سرشون! اونم مثل بقیه ی پسر ها! حداقل خودت خواستی که اون با تو عادی بر خورد کنه! پس حرص نخور!

-         من که حرص نمی خورم!  اصلا مگه من به این پسره فکر می کنم؟ اصلا این در حد من نیست که! معلوم نیست کی هست ! خل هم هست!  »

مرضیه زد بهم و گفت : خوابیدی صحرا! پاشو  یوسُف یه نفرو فرستاده دنبالت!

بلند شدم و با توجه به مکالمه ی درونی ام به اینن نتیجه رسیدم که اون نمی خواد حرص منو در بیاره! نسبتی با من نداره که!

رفتم پشت سن. یوسف گفت: حالت خیلی بده صحرا؟

-         نه! خوبم.

-         به قیافه ات که نمی خوره خوب باشی!  می تونم برنامه مون رو بذارم واسه یه روز دیگه! فردا یا پس فردا.

-         گفتم که نه! خوبم!

صدام یه کم رفته بود بالا و  کاملا عصبانی بودم. یوسف نگاه عمیقی به چشمای عصبانی ام کرد و گفت : پس آماده شو. نوبت ماست.

و رفت که بلوز کرو رنگ مخصوص گروه رو بپوشه. منم کتم رو در آوردم و ویلونم رو گرفتم دستم و در حالی که به خاطر عصبانیت احمقانه ام به خودم فوش می دادم منتظر شدم اسممون رو صدا کنن. یوسف اومد واستاد پیشم و اسممون رو صدا کردن و صدای سوت و دست بلند شد. همون طور که می رفتیم رو سن ، سریع گفتم : ببخشید که داد زدم! روی صندلی ام نشستم و سعی کردم اصلا به اون دختر نگاه نکنم. نگاهی به یوسف کردم. همه تو سکوت منتظر بودن. یوسف سرش رو تکون داد و من  شروع کردم. سعی می کردم یه دیوار انتهای سالن نگاه کنم تا چشمم به کسی نیفته. و خیلی جلوی خودمو گرفتم که بغض احمقانه ام مشخص نباشه. 2 تا قطعه مون تموم شد. بلند شدم. یوسف کنارم واستاد. تعظیم کوتاهی کردیم و رفتیم پشت سن. اشک از چشمام ریخت. و سریع پاکش کردم. که این از چشم یوسُف دور نموند. اومد طرفم و گفت : خوبی صحرا؟ چی شده آخه؟ چرا گریه می کنی؟

- گریه؟ نه! مال سرما خوردگیه... آبریزش بینی دارم...

- می خوای بری خونه؟

- نه!

- برنامه رو که خوب اجرا کردیم. برو خونه استراحت کن. بذار برسونمت.

همون موقع گروه بعد از ما اومدن تو اتاق پشت سن.

-         خودم می رم. تو هزار تا کار داری.

-         می رسونمت زود بر می گردم.

-         ای بابا! نمی خواد بیای. خودم میرم.

یوسف از تو جیبش سوئیچش رو در آورد  و گفت : برف داره می آد. بدتر می شی. فردا ماشینو بیار.

با کلافگی گفتم: اون وقت تو هم سرما می خوری! الان ماشین هست من بگیرم برم خونه ، شب دیر وقت که تو بخوای برگردی می مونی!

یوسف سوئیچ رو گذاشت روی ویلون و گفت : من با خواهرم بر می گردم.

مثل احمق ها گفتم : خواهرت؟

-         آره! ندیدیش مگه؟

-         نه!

-          اومده بود ببینه چه خبره! اتفاقا می خواستم تو رو باهاش آشنا کنم. بیا ! تارف هم نکن. سوئیچو بردار.

شوکه شده بودم و البته در اسمان ها هم سیر می کردم. یوسف خودش ویلونم رو برداشت و گفت : تو برو از آمفی تئاتر بیرون من می آم.

رفتم بیرون و روی یه صندلی نشستم.  حس خوبی داشتم. یوسف نگرانم بود و به راحتی ماشینش رو داده بود به من که برگردم خونه! اون نگرانم بود!  تو همین فکرا بودم که یوسف با خواهرش اومد بیرون. بلند شدم و باهاش دست دادم. یوسُف : خواهرم یلدا. با خوشرویی گفت: خیلی از دیدنت خوشحال شدم. یوسف خیلی از شما برام گفته بود. اما  راستش باورم نمی شد به این خوبی ویلون بزنید. واقعا معرکه بود.

-         منم خوشحال شدم اما من اصلا نمی دونستم که یوسف یه خواهر داره!

-         اخلاقش همینه! یه کم نسبت به من  کم لطفه! 

-         از کم سعادتی من بوده!

-         خب حالت خوب نیست سر ÷ا نگهت نمی دارم. میرم تو. امیدوارم بازم ببینمت . خدافظ عزیزم!

-         همچنین خدانگهدار.

خنده م گرفت ، یه طوری حرف می زد انگار من دوست دختر یوسفم. اما دروغ نگم یه حس خوبی بهم دست داد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:4  توسط صحرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
می بینی؟! همه چیز می گذرد :
آب... ثانیه...روز...عمر...
اما
عشق می ماند در: قلب من
در: تار و پود این زندگی!

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
حرف های یک دل
ماه و من
اجازه هست
عشق نقره ای
شعر( زیبا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM